![]() |
![]() |
|
|
دكمههاي پيراهنش رو بالا و پايين بسته بود، كت و شلواري كهنه و رنگپريده به تن داشت، صورتش نتراشيده با تهريش نامنظم، يه كلاه لبهدار قهوهاي سرش بود، فكر كنم عمر كلاهش از كت و شلوارش بيشتر بود، دستهاي خسته و پينه بسته داشت، روي دوشش مثل برف شوره نشسته بود، در تمام مدت بر نامه يك بار هم نديدم لبخند بزنه، داشتم با بيحوصلهگي عكس ميگرفتم كه يكي از همكارها با اشاره سرنشونش داد... ميدوني كيه؟ نه؟ فلانيه ديگه،.... باور نميكردم، چند ثانيه طول كشيد تا يه تصميمي بگيرم، بيدرنگ رفتم سراغش، دوربين رو كه ديد خودش رو جمع و جور كرد، از پشت عينك زول زده بود تو لنز، چشمان نافذ ولي كمسو داشت، خيلي بد و ناشيانه ژست ميگرفت، سلام كردم... بهش گفتم از ديدنش خوشحالم، هيچي نگفت... گفتم هميشه فكر ميكردم كه يه قصهاي يه افسانه، هيچ نگفت... بغل دستيش با لهجه غليظ آذري گفت: فارسي بلد نيست، خواست ترجمه كنه گفتم خودم تركي بلدم... سلام... آقاي خواجوي حاليز ياخچيدي؟ گفت: خواجوي؟ اوغلوم حاجوي (نميتونم تركي بنويسم بيخيال) گفتم مگه ميشه تا جايي كه من يادم ميياد خواجوي بوديد... كلي باهاش گپ زدم، ميگفت خيلي بد تركي حرف ميزني.... اسمش رو صدا زدن... ازبرعلي حاجوي... وقتي داشت ميرفت رو سن حول كرده بود،وزیر و وزرا هم با بی حوصلگی براش دست زدن... دقيقاً نميدونم ولي فكر كنم دو تا سكه بهش دادن با يه تقديرنامه... بدين شكل ازش تقدير به عمل آمد. برنامه كه تموم شد نصف جمعيت افتادن دنبال وزير راه و وزیر مسکن، نصف ديگه دنبال فرمانده راهنماييورانندگي، يه سري هم افتادن دنبال چند تا آدم ديگه كه پست و مقام دولتي داشتن.... سالن خالي و ساكت شد، انگار كه نه انگار اون تو سالن حضور داشت، من بودم و همكارم حمید و رضا دهشیری با خبرنگار صداوسيما و فيلمبردار.... خبرنگار صداوسيما ازش پرسيد... ميشه خودتون رو دقيقاً معرفي كنيد؟ به تركي ترجمه شد، جواب داد: ازبرعلي حاجوي متولد... در روستاي... داراي...... فرزند و.... نتيجه...ميگفت 8 سال قبل اومدن سراغش، ميگفت ماهي 200 هزار تومان پول ميگيره، خيلي حرفهاي ديگه زد كه باورم نميشد (اینجا ميتونيد كامل بخونيد)خبرنگار همشهری خوب نوشته ولی آخرش رو خراب کرده...خودتون بخوانید. ميگفت آرزوش اينه كه دولت بهش وام بده تا يه كمباين بخره، ميگفت من كه نميگم مجاني بهم بدن... ميگفت وقتي جلوي قطار رو گرفت چند تا از مسافرها و مأمورهاي كوپهها كتكش زدن كه چرا جلوي قطار رو گرفتي؟ ميگفت بعد از اون قضيه سرماي شديدي خورده تمام دارائيش كه چند تا گوسفند و يه سري خرت و پرت بوده فروخته تا بتونه پول دوا و دكتر رو بده، آخه بدنش از شدت سرما عفونت كرده بود. باهاش يه عكس يادگاري گرفتم، عكاس همون آقا مترجمه بود، عكس فولو شد،تا اون لحظه با خيلي از آدمهاي معروف روبهرو شده بودم با بعضيهاشون هم كار كردم ولي هيچوقت دوست نداشتم باهاشون عكس يادگاري بگيرم....برام جالب بود که با شخصیتی که سالها قبل تو کتاب درسیم بوده عکس یادگاری بگیرم. چند تا سوال تو ذهنم شکل گرفته.. 1- چرا اسم اونو اشتباهي تو كتاب درسي آوردن؟ 2- چرا تا 8 سال قبل كسي ازش خبر نداشت؟ 3- چرا كسي نبود كه دكمه پيراهنش رو درست كنه؟ 4- چرا كت و شلوارش كهنه و رنگ پريده بود؟ 5- چرا نميخنديد؟ 6- چرا بعد از تموم شدن برنامه كسي نيومد سراغش؟ 8- چرا كسي كه تقريباً ميشه گفت يه اسطورس خونه نداره توش زندگي كنه؟ 7- چرا ما ايرانيها اينجوري شديم؟ و هزاران چرای دیگه مادرم همیشه میگه دوره زمونه عوض شده... دهقان فداكار پير شده... دهقان فداكار فولو شده.... دهقان فداكار فيد شده... نه تنها دهقان بلكه فداكاري اوت شده.... چوپان دروغگو عزيز شده...شنگول و منگول گرگ شدن..... كوكب خانم زن بيسليقهاي شده... كبري تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه... روباه مكار با كلاغ دستشون تو يه كاسه شده....حسنک رفته شهر کار پیدا کنه...اما کرکی شده...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
خیلی دوست دارم بنویسم ولی مغزم کار نمیکنه ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 آذر1386ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من ميخواهم صحنههايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشهدار كند و به خطر بيندازد. ميتواني نگاه نكني، ميتواني خاموش كني، مي تواني هويت خودرا پنهان كني، مثل قاتلها، اما نميتواني جلوي حقيقت را بگيري، هيچ كس نميتواند.
كاوه گلستان |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|