![]() |
![]() |
|
|
امام حسين بيشتر از آب ، تشنه لبيك بود.
اما افسوس كه به جاي افكارش، زخمهاي تنش را نشانمان دادند ، و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.
" دکتر علی شریعتی " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست..... دكتر علي شريعتي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 دی1386ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
اگه بگی هست..هست! اگه بگی نیست..نیست! یک روز یک مرد از خدا پرسید: چه جوری بدونم تو هستی؟اگه هستی باهام حرف بزن؟!! یه پرنده به زیبایی خوند مرد گفت: صدا در نیار می خوام صدای خدا رو بشنوم شب آمد..و مرد زیر آسمان خوابید و گفت: خدایا امروز که باهام حرف نزدی..امشب خودتو به من نشون بده ستاره ها چشمک زدند تا وقتی که خوابش برد سحر از خواب پاشد و صورتشو توی چشمه شست...گفت: خدایا نه باهام حرف زدی نه خودتو بهم نشون دادی..لطفآ منو لمس کن تا احساس کنم که هستی خداوند دستش رو دراز کرد و اونو لمس کرد اما اون حس نکرد و پروانه رو از خودش روند..ندونست خداوند همون پروانه است ستاره خداست..آواز پرنده خداست..من خدام..زن خداست..تو خدایی..گاو خداست گاوم خداست؟؟؟ اگه بگی نه.. پس اون جا که گاو شروع میشه خدا تموم میشه وخدا محدود میشه به جایی که گاو نیست به هر حال من..تو..او..... --------------------------------------------------------- این داستان رو از زبان یکی از شخصیت های فیلم فریاد مورچه ها مخملباف شنیدم...در جواب سئوال یکی دیگه از شخصیت ها که میپرسه خدا وجود داره یا نه؟؟؟ فیلم رو دوبار بدون زیر نویس دیدم(دیالوگهای این فیلم با سه زبان ایرانی..انگلیسی..هندی نوشته شده)زیاد باهاش ارتباط بر قرار نکردم...دفعه سوم نسخه زیر نویس دار فیلم رو محمد بهم پیشنهاد داد..این بار حسی که بعد از دیدن فیلم داشتم خوب بود (دیالوگهای کلیدی فیلم به زبان انگلیسی نوشته شده..مثل مونولوگی که در ابتدا آوردم)..در مورد فیلم بهتره چیزی ننویسم..چون روی خط وحید به نحو احسنت این کار رو انجام داده... شما رو به دیدن این فیلم دعوت میکنم.
شاید از خودتون بپرسید این عکس ها چه دخلی به فیلم داره؟؟ شاید تنها ربط منطقی اینه که مخملباف فریاد مورچه ها رو تو هند ساخته..منم عکس ها رو تو همین کشور گرفتم...اما اگه بخواهیم از دید و منظر (کاراکتری که داستان بالا رو تو فیلم نقل میکنه) ببینیم..میشه پیکسل به پیکسل.خدا رو تو این عکس ها دید..برای دیدن خدا لازم نیست که از ویزور یه دوربین ۳۵ مگا پیکسلی به دنیا نگاه کنیم و شاترهای بیشتری بزنیم و یا حتی به خونش بریم..خدا رو میشه بر شبنمی ریز بر برگ گل باغچه ای دید.. بهتره من چیزی ننویسم..منی که وقتی نوبت به دیدن خدا میرسه چشمام کور میشن و همش دنبال یه بهانه ام تا بوسیلش خدا رو ببینم(دلیلش هم اینه که تا خرخره تو منجلاب گناه فرو رفتم)... اما مخملباف در آخرین سکانس و آخرین دیالوگ فیلم که خیلی زیبا و البته کوتاه و مختصر ثابت میکنه که خدا از سایه هم به ما نزدیک تره.. هفت دریا رو طی کردم ازهفت قله صعود کردم از همه دره ها پایین رفتم به همه عمق ها فرو رفتم از همه فصل ها گذشتم به دور دنیا سفر کردم و وقتی به خانه برگشتم..شرم کردم از دیدن همه دنیا بر شبنمی ریز بر برگ گل باغچه ام.
فيلم با اين تصوير تموم ميشه. این پست رو تقدیم میکنم به آقای مهدی شهریاری(که نفرت و کینه ای جان گداز از من در دل دارند) و خانم میترا ممسنی(که برای اولین بار در تمام عمرم به خاطر اینکه ایشون اخراج نشن به صاحب کارم التماس کردم)..این دو با تهمتی که به نا حق و به دروغ به من زدند..قلبم رو به درد آوردن...باشد که خدا از سر تقصیر بندگانش بگذرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
از پشت پنجره آشپزخونه ۱۵ یا ۱۶ ساله به نظر میرسید...باز هم غم نان اگه اجازه میداد جای اینکه بره سر صف نون وایسه می رفت یه کوچولو برف بازی میکرد...تازه همین نون گرفتن براش بهانه ایه تا یه کوچولو از زیر کار ساختمان سازی فرار کنه...اگه گفتین ما به خودش و کارش چی میگیم؟عمله و عملگی...حالا چرا؟؟ نمیدونم؟؟؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 دی1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
سواره ها همچین روزهایی نمیخواد پیاده هارو سوار کنید...فقط کافیه یکم آهسته برونید تا سر تا پای پیاده ها لکه دار از آب و گل نشه...همین چیزهای کوچیک نشان از انسانیته..انسانیت رو لکه دار نکنیم
این بنده خدا کارگر شهرداریه...تو همچین هوایی که ما اسمش رو زیبا شاعرانه میزاریم وازش لذت میبریم...اومده تا معابر وجوی های آب رو باز کنه تا سواره ها لکه دار نکنن سر تا به پای پیاده هارو...چارتا تیکه کاغذ پاره جمع کرده بود تا آتیششون بزنه و دستهای خسته و یخ زدشو گرم کنه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
نه تنها پول نفت نیومد در خونه هامون بلکه گازمونم قطع کردن...اونم تو کشوری که از لحاظ دارا بودن منابع گاز دومین کشور در جهان محسوب میشود...
عکسها مربوط به قطع شدن گاز در شمال کشوره.....این خانم داره با هیزم غذا درست میکنه...اینجوری هم محیط زیست آسیب نمیبینه هم سر ماه قبض گاز نمیاد در خونشون
دیدن این عکس آزارم میده...چطور ممکنه ملت عزیز ایران اینقدر صبور باشند؟؟؟
یکی دیگه از فواید قطع شدن گاز همینه که تو این عکس میبینید...کانون گرم خانواده گرم تر و گرم تر میشه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
۱.این روزها تو ایران عزیز هر چیز عجیب و غریب و باورنکردنی رو که با چشمهای خودمون میبینیم یا با گوشهامون میشنویم به جای شاخ در آوردن یا کف کردن(کف تاید قاطی کردن) یا ریختن پشم ها خیلی ساده ازش رد میشیم و میگیم که اینجا ایرانه... ۲.يه قصه تكراري كه دستكم خود من ديگه از شنيدنش خسته شدم. آنقدر اين قضيه حالم را بد ميكنه كه وقتي در مورد خودم اتفاق ميافته شونههامو ميندازم بالا و اگه حوصله داشته باشم ميگم اينجوريه ديگه..... اينجا ايرانه. دزدي.. بله درسته دزدي البته نه از ديوار مردم بالا رفتن يا كيف قاپيدن يا پنل و ضبط و باند ماشين زدن و نه حتي كش رفتن پول از كيف مادربزرگ. كه تقريباً همه اينها رو يه جوري ميشه توجيه كرد.. مثلاً كسي كه ضبط و باند ماشين ميزنه ميخواهد شكم زن و بچهشو سير كنه يا كسي كه كيف ميقاپه ميخواد رفع خماري كنه... كثيفترين نوع دزدي به نظر شما چيه؟ از نظر من دزدي فرهنگي و هنريه. سرتون رو دردنيارم، خيلي دوست دارم بيشتر در موردش بنويسم ولي نميدونم چطور ادامه بدم .حتما اين اتفاق براي اكثر شما دوستان افتاده، زبونم لال اميدوارم كه هيچكدام از شما اين كاررو نكرده باشه ...چند روز پيش يه مجله رو ميز تحرييه روزنامه ديدم (ماهنامه شوراي اصناف كشور) شماره يك، طرح روي جلدش تلفيقي از عكس رهبري (آقاي خامنهاي) و يك عكس از حرم امام رضا (ع) كه خيلي مخلصشم...یه يا لطيف بزرگ تو چشم ميزنه....شعر زيبايي هم روي جلد نقش بسته (سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم... چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم) هرچي فكر كردم يادم نيومد كه شاعرش كيه؟از روي عادت بلافاصله رفتم سراغ شناسنامه مجله ... توي شناسنامه چشمم افتاد به مدير هنري (آقای مهدی شهریاری) كه سمت مديرفني رو هم در جهانصنعت دارند. شروع به ورق زدن مجله كردم بعضي از عكسها رو به نظرم جايي ديده بودم..... عكسهايي از خبرگزاريهاي مختلف.... اسامي نويسندهها آشنا بود... با بعضيهاشون قبلا همكار بودم و در حال حاضر هم با يكيشون همكارم......صفحه ۱۵ رو كه باز كردم يك عكس كه نمايي از ساختمانهاي تهران رونشون ميداد دیدم.. عكس دوسوم صفحه رو اشغال كرده بود.... داشتم شاخ درميآوردم.. با اينكه مطمئن بودم رفتن يه نگاه به آرشيو عكس روزنامه انداختم.. بله عكس خودم بود..عكسي كه براي جهانصنعت گرفته بودم.....داخل پرانتز (جالبه همين الان كه دارم اين مطلب رو مينويسم حميد صدام زد رفتم پيشش يه وبلاگ نشونم داد به اسم اخراج.... مطلب و عكسهاي دهقان فداكار روكمپلت كپي پيست كرده بود تو وبلاگش) اينجا ببينيد.ديگه ادامه نميدم ...... بيخيال.......
۳.تولد حضرت مسیح و کریسمس رو به همه تبریک میگم...مسیحی و غیر مسیحی نداره.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 دی1386ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من ميخواهم صحنههايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشهدار كند و به خطر بيندازد. ميتواني نگاه نكني، ميتواني خاموش كني، مي تواني هويت خودرا پنهان كني، مثل قاتلها، اما نميتواني جلوي حقيقت را بگيري، هيچ كس نميتواند.
كاوه گلستان |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|