![]() |
![]() |
|
|
متن پایین فقط یه توهمه...توهم توطعه از نوع دائی جان ناپلونی....خلاصه اینکه یا واقعیت نداره یا در مورد صاحب وبلاگ اتفاق نیوفتاده.... نمیدونم یا من خیلی سوررئالیستم و فکر میکنم ساکن مدینه فاضله ام؟یا رسمآ باید بپذیرم که دارم تو یه جنگل زندگی میکنم؟
حال چندان خوشی نداری..دو سه روز نمیری سر کار..یکی از دوستان واقعی پشت خطه..بعد از سلام و احوال پرسی داری میشنوی که میگه یکی رو آوردن جات..شونه هات رو میندازی بالا(کار دیگه ای از دستت بر نمیاد) فرداش تو تحریره دست میکشی روسرت ولی شاخ در نیاوردی..میفهمی اونیکه آوردن جات یه چیزی شبیه به دوست و هم صنفه و باهاش چند باری سلام علیک کردی..ایندفه شونه هات سخت میره بالا..این دفعه بخواهی نخواهی شاخ در آوردی..چند مین(min) دیگه به فهمت اضافه میشه.چون فهمیدی اونی که باهاش چند بار سلام و علیک کردی رو یکی آورده جات که دیگه شبیه دوست نیست و با هاش یه عمره داری سلام و علیک میکنی.واقعآ یه دوسته.حالا دیگه دوزاریت افتاده دیگه نمیتونی اسمش رو بزاری یه دوست..این دفعه باید سعی کنی نذاری شونه هات خم بشه..تو سرویس عکس نشستی..اونیکه آوردن جات یه سلام و علیک به چند بار قبلی اضافه میکنه( البته این دفعه متفاوت تر).یه جوری که انگار که نه انگار چند بار باهات سلام و علیک کرده..همش تو این فکری که باید یه اتفاقی بیوفته..مدام به خودت میگی محاله.مگه میشه؟چون خوش خیالی منتظری که هم صنفیت حداقل بیاد یه چیزی بگه..به خودت میگی اگه جایی از من دعوت به کار کنن؟اگه بفهمم دارم جای کسی میرم؟اگه اون آدم حتی هم صنفیم نباشه..اگه چند بار باهاش سلام علیک نکرده بودم..حتی اگه نمیشناختمش..گفتن یه چیز حداقل کاریه که میکردم؟ آقا قراره من بیام جای شما..فقط همین و بس..حتی نمیخواد بپرسی چرا شما باید بری؟و یه چیزای کوچیک دیگه..یه چیزای خیلی کوچیک که رعایت کردنشون باعث میشه به ما بگن اشرف مخلوقات.وگرنه چه فرقی بین اون جونور بالا و این حیوان دوپا میتونه باشه؟؟؟ تو تحریه نشستی..نگاه به دورو ورت میندازی..یاد اون وقتا که کوچیک بودی میوفتی..تو مهد کودک یواش یواش با دروغ و دروغ گفتن آشنا شدی ..هنوز خودت بلت نبودی دروغ بگی.حتی بلت نبودی خود دروغ رو بگی.یواش یواش را افتادی.پیش خودت میگفتی وقتی برم مدرسه دیگه کسی دروغ نمیگه..اونجا به ما سواد یاد میدن.کسی که سواد دار بشه دروغ نمیگه..چند سال بعد بازم دروغ..باز گفتی تو مقطع راهنمایی که اصلآ دروغی در کار نیست..چون هم بزرگتر میشیم هم با سواد تر..ولی بازم دروغ..مقطع بعدی هم همینطور بود. پشت لبات سبز شده بود.زیر بغلت مو در آورده بود..انگار هرچی بزرگ تر و با سواد تر میشدی دروغ ها هم بزرگتر میشدن..سیستم لجن درمال آموزش از مدرسه فراریت میداد..آخه اونا نمیذاشتن سر کلاس یواشکی رمان بخونی...یه نفر صاف سر رات سبز شد تپش قلب گرفتی.پیش خودت گفتی این دیگه دروغ نمیگه.ولی دروغ های اون بدتر از هر دروغ دیگه بود.. تو پادگان که محشر بود..یه نفر واسه یه بیست و چهاری یه لشگر آدم میفروخت..به اصطلاح قرار بود خدمت اجباری آدمتون کنه..خلاصه هرجا که رفتی دروغ بود و بازم دروغ..اصلآ انگاری از نون شبم واجب تر بود..محیط کارگری که واویلا بود.. شاید یکی از دلایلی که باعث شد به هنر علاقه پیدا کنی این بود که فکر میکردی دیگه اصلآ را نداره.هنر و دروغ؟ اصلآ با هم جور در نمیان..بعد چند سال جون کندن فهمیدی که تو پشت صحنه چه دروغ هایی که گفته نمیشه..تو پادگانم لنگش رو ندیده بودی...حالام هنر و فرهنگ..خب تحریریه یه روزنامه اصلآ جای فرهنگ و هنره دیگه؟ولی بازم دروغ..دروغ.دروغ...هیچ کاریشم نمیشه کرد..از همون روزای اول خلقت اشرف مخلوقات دروغم وجود داشته..بعضی وقتا پیش خودت فکر میکنی تنها چیزی که خدا از بشر میخواد اینه که دروغ نگه.بابا هر غلطی میخوای بکنی بکن.ولی دروغ نگو..ولی نمیشه دیگه.انجام دادن هر غلطی احتیاج به دروغ گفتن داره... یادت میاد بچه که بودی میگفتن هرکی دروغ بگه خدا میبرش جهندم.... چشات دارن تار میبینند..ساعت هفت صبحه..روی خورشید رو کم کردی.رفت خوابید و دوباره اومد...دیگه وقت نداری به این فکر کنی که چرا ولن تاین؟؟پس سپندار مذگان چی میشه؟؟چرا هر نفر بره چند نفر گل و عروسک و شکلات خریده؟؟چرا اون برا چند نفر تبریک فرستاده؟؟چرا دوستای هم جنستم دیروز رو بهت تبریک گفتن؟؟ صدای جیک و جیک گنجیشک ها میاد..آی پاد دروغ نمیگه.تو گوشت میخونه.گنجیشگکه اشی مشی..یادت باشه دروغ بگی؟؟دروغ نگی کلاه میره تو سرت.جلوی چشات رو نمیبینی.مونگول میشی.اسگول میشی.به هیجا هم نمیرسی..رک بگم هیچ پخی نمیشی... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 بهمن1386ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
شیراز (آرامگاه سعدی) داشتم ایمیل هام رو چک میکردم و زور میزدم تا برای این دوتا عکس یه چیزی بنویسم..به این متنی که در زیر میبینید رسیدم..باید از دوست عزیزی که زحمت فرستادنش رو کشیده به دو دلیل تشکر کنم..یکی اینکه همیشه میل های که بدرد میخورن برام میفرسته و دیگری اینکه من رو از زور زدن و شما رو از وقت تلف کردن راحت کرد..فقط یه سئوال تو ذهنم جا خوش کرده.. تا وقتی که این آقایان سجاد بروسلی ها و رسول جکی جان ها و اون کسی که جای ترکوندن نارنجک دستیشو رو کاشی کاری ها میبینید(احتمالآ کامی رمبو بوده) تو این مملکت وجود داشته باشه..ایران عزیزتر از جان غنی خواهد شد؟؟بخوره تو سرم ثروت و پول..فرهنگ رو میگم.. البته این رو هم اضافه کنم که (؟؟؟؟) دردصد ما ایرانی ها مشکل فرهنگ داریم(جای علامت سوال ها خودتان رقمی را در نظر بگیرید) ..شاید نه به شدت جکی جان ها و بروسلی ها..ولی بیایید حداقل قبول کنیم که کم و زیاد مشکل داریم..به امید روزی که معجزه ای بشه و ما تصمیم بگیریم ایران عزیز رو اصلاح بکنیم..این معجزه در صورتی اتفاق میفته که تک تکمون واقعیت رو بپذیریم و فقط کافیه هرکس خودش رو اصلاح کنه..نمیخواد خودمون رو به زحمت بندازیم تا جهان بشریت رو درست کنیم...محسن نامجو میخونه..ملت تو ما شدیم کوروش والا..
به نام يگانه هستي بخش ژرفتر بيانديشيم شايد كه عمل كنيم آيا مي دانيد كه : براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است! اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند. آيا ميدانيد كه :
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند. مثال بعدي سويس است.كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
افراد عاليرتبهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همپايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد. نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند ، در كشورهاي اروپايي ، به نيروهايي مولد تبديل ميشوند. پس تفاوت در چيست؟ تفاوت در رفتارهايي است كه در طول سالها، فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند: 1) اخلاق به عنوان اصل پايه 6) عشق به كار اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند ،آنهم با تحمل هزينه هاي گزاف در زندگي شخصي و اجتماعي. ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم،كم استعداديم و يا اينكه مقدر شده است كه همواره چنين باشيم. ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان ، چنين فرجامي را سبب ساز شدهاست . رفتارمان چنين است چون : پس ژرفتر بيانديشيم كه : اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد ، اتفاقي براي شما نميافتد. گربه شما نميميرد، از محل كارتان اخراج نميشويد، هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نميشود و مريض هم نخواهيد شد. اما اگر ميهن خود را دوست داريد ، اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان ، مانند شما به آن بيانديشند ، مساله را بفهمند، تغييرات را ايجاد كرده و در بستر آن عمل كنند ، بگونه اي كه در مجموع نفغ همگان در آن باشد. مطمئن باشيد كه : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
این نوشته را در وبلاگ آقای ده نمکی خوندم من خدای بزرگ را دوست دارم ولی از نا خدایان کوچک می ترسم ادامه من همیشه سعی کردم در هیچ دسته و حزب و گروهی عضو نشوم..به عنوان مثال نه عضو بانک اهداکنندگان اعضای بدنم نه انجمن عکاسان مطبوعات و نه بحران و نه..نه عضوی از اعضای انجمن روزنامه نگاران مسلمان و نه غیر مسلمان(وقتی اسم اون یکی رو گذاشتن مسلمان حتمآ این یکیا کافرن دیگه؟ دارم تند میرم..بهتره ادامه ندم اصلآ تقصیر این علی رفیعیه..داشتم واسه خودم وبگردی میکردم و این سایت به اون وبلاگ عکس نگاه میکردم (اونم بدون فیلتر شکن)و رسیدم به وبلاگش که سالی یه بار به روز میشه و یهو جو زده شدم..شما هم ببینید در آخر یه شعر از شادروان استاد حسین پناهی میارم تا همه چیز ختم به خیر بشه من زندگي را دوست دارم ولي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
فكر ميكنم حالا وقت مشاركت باشد حیف که فقط باید فکرش رو کرد.... اینجا هم دلیل کار عکاسان را ( تفاوت هديه مطبوعاتي عكاسان و خبرنگاران) اعلام کرده...کار این سایت شرم آوره...عکس ها رو تو قسمت پیوند های روزانه میتونید ببینید.. در حالی که خیلی از خبرگزاری ها (حتی سایت عکاسی) و عکاسانی که آنجا حضور داشتن اشاره ای هم به این قضیه نکردن...روزنامه جهان صنعت تیتر یک کرده..باید از آقای محمدرضا سعدی(مدیر مسئول) و آقای اردلان عطارپور(سر دبیر) تشکر کنم..انصافآ دمشون گرم.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
این عکس فردا مطلب میخوره...به مناسبت تولدم..تقدیم به دوستانی که با داشتنشون نیازی به دشمن نداری...چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
به جای اینکه شمایل و تصاویر امامان رو سفید کنند یا روشون حجاب بکشن و یا اینکه علم هارو جمع کنند و یا هر کار دیگری که از قرار معلوم می خواهند انجام بدهند...جلوی ابن چیز ها رو بگیرن... (ایران.طهران.خیابان هاشمی.ظهر عاشورا ۱۳۸۶) تمام ماه های گذشته رو گریه کرده بودم..چشمام خشک شده و اشکی نداشت واسه ریختن..رو همین حساب از روز اول محرم تا دیدن این تصویر حتی پلکام ترم نشده بود..تا به این تصویر رسیدم..از دور که میدیدمش پیش خودم فکر کردم خوب حتمآ یه آدمک درست کردن خوابوندنش تو تابوت و یه نمه گلی(همون یک مقدار) هم دواگلی بهش زدن..چاقو و دشنه ها هم پلاستیکیه..نزدیکتر که شدم حالیم شده بود که پاها مال یه آدمک نمیتونه باشه..آخه مثل دستهای من از زور سرما سیاه شده بودن..بعدشم هیچ گریموری نمیتونه اینقدر واقعی یه گردن که سر ازش جدا شده درست کنه(حتی ریک بیکر)..دست کشیدم رو سرم..کلاه کامواییم رو سرم بود..قبلش فکر کرده بودم نکنه مغزم یخ زده؟؟ میتونید باور کنید؟؟(باور به خاطر اینکه تو عکس دیده نمیشه) یه دسته که سرجمع ۱۵ نفر هم نبودن.هیچ کدوم سینه یا زنجیر و یا هر چیز دیگه ی نمیزد..چند نفر زیر تابوت بودن و یکی مداحی میکرد چندتایی پرچم و طبل و هر کوفت دیگه ی در دست داشتن..واقعآ محشره..فکم قفل کرده بود..هاج و واج مونده بودم بخندم یا گریه کنم(گریه؟تو که چشات خشک شده یارو!)..یا اینکه دوربین رو آنش(On) کنم..ساده ترین کارو که داشت عذابم میداد و احتیاج به فکر کردن نداشت انجام دادم..سیگاری رو که بین لبام گرفته بودم تا دستام تو جیب کاپشنم بمونه و سیاه تر از پاهای اون کسی که تو تابوت خوابیده بود نشه و چشام هم از سوزش خلاص بشه با فشار بازدمم که اینهو اسب بخار میکرد پرت کردم رو آسفالت خیابونی که زیر پاهای این دسته ی(دسته؟اونا که دست نداشتن سینه بزنن عمو!) زنجیری ها(زنجیری؟ اونا که زنجیر نمیزدن پسر!) که ۱۵ نفر هم نبودن یخ زده بود... میتونید ببنیید؟؟پنج تا دشنه و قداره واقعی که دسته چهارتاش از شاخ گوزن درست شده و اون یکی سرتا به پا از فولاد..که هیچ کدومشون تو اون سرما نیازی به جیب نداشتن تا خودشون رو گرم کنن و نذارن دسته هاشون از دست های من سیاه تر بشن.. آخه دسته چاقو و خنجر که سرما و گرما حالیش نمیشه..آخه دسته قداره که خون و دوا گلی حالیش نمیشه..آخه دسته تیزی که آسفالت یخ زده ی طهران و شنای داغ کربلا حالیش نمیشه..آخه خنجر که آدمک و آدم واقعی حالیش نمیشه..آخ خ خ آآاخه شمشیر که من و شما و این زنجیری های بی زنجیر وو و و..... حالیش نمیشه... چهار تا از خنجرا از روبه رو به بدنش وارد شده و یکیش از سمت چپ تصویر تا دسته رفته تو گردن چاخانی که حتی جلال معیریان و عبدا... اسکندری با هم نمیتونن لنگش رو درست کنن و از سمت راست تصویر زده بیرون..درست وقتی که چشام خورد به این گردنه احساس کردم سیستم اشکم داره از دوباره استارت میزنه تا مصرف دستمال کاغذیم رو زیاد کنه... میتونید حدس بزنید؟؟میگم حدس چون عکس رو میبینید ولی دقیقآ نمیفهمید که اون گردنه از چیه؟..ادامه اون پاهای واقعی رفته تو تابوتی که عمق زیادی داشت..بعد کمر به بالا رو آدمک گذاشته بودن..به جون خودم که ارزشش واسه اون کسی که تمام ماه های گذشته رو به خاطرش گریه کرده بودم اندازه بادمجونم ارزش نداره. راست میگم که اون گردن گردن یه قربانیه..نه منظورم یه انسان قربانی شده نیست..منظورم قربانی ایه که برای انسانی قربانی شده...به جون خودم که ارزشش رو بهتون گفتم. شعر یا چرت و پرت نمیگم...آخه روم نمیشه بگم..بابا من هنوزم باورم نمیشه..مگه میشه که بشه؟؟شما بگین. مگه میشه گردن قربانی که برای انسانی قربانی شده رو جای گردن انسانی بزارن؟؟حتی واسه آدمک اون انسان؟ یا حتی تو عالم خیال..شرمم میشه از گفتنش.اصلآ به من چه خودتون حدس بزنید.. چون دسته داشت میرفت تو مکانش(اگه بتونید بگراند عکس رو بخونید میفهمید کجاست)دوربین رو روشن کردم و شش بار صدای شاترو دوره وریام شنیدن..اما اونا صدای کار افتادن سیستمی که توی بدنم اشک درست میکنه رو نشنیدن.......امیدوارم از این به بعد درست ازشون استفاده کنم تا پشیمون نشم... چی دارم مینویسم؟؟؟ الان شب از نیمه هم گذشته و من هنوز نرفتم خونه..نه ساعتی میشه که اومدم تو این خراب...پنج ساعتی میشه که صفحه ها رو بستن و خروجیشو گرفتن و فرستادن چاپ خونه..چهار ساعتی میشه که همه رفتن خونه هاشون و من تو اتاق سرد سرویس عکس روزنامه نشستم و دارم سگ لرز میزنم و زل زدم تو مونیتور و دستام رو روی کیبورد حرکت میدم..یادم رفته دیروز بهم گفتن مدیر مسئول دستور داده بعد از ساعت ۷:۳۰ کسی تو روزنامه نباشه...بهتره برم خونه... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط Abolfazl Salmanzadeh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من ميخواهم صحنههايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشهدار كند و به خطر بيندازد. ميتواني نگاه نكني، ميتواني خاموش كني، مي تواني هويت خودرا پنهان كني، مثل قاتلها، اما نميتواني جلوي حقيقت را بگيري، هيچ كس نميتواند.
كاوه گلستان |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|